چگونگی تشکل و رشد شخصیت انسان
شخصيت عبارت از مجموعه يي از صفات و خصوصيات ميباشد كه فرد را از ديگران متمايز ميسازد.. پيرامون شخصيت انسان قرآن مباحث جالب و گسترده يي دارد, چنان كه انسان را موجود دو بعدي ميداند يعني بعد "مادي و معنوي" كه اين دو بعد فرهنگ انسانيت و شخصيت اجتماعي او را در بستر تاريخ شكل ميدهد و روشن ميسازد. اينكه انسان از لحاظ اسلام چگونه خلق ميشود؟ رگه هاي شخصيتي او در جهان هستي چگونه خلق ميشود؟ روانشناسي مي كوشد تا به اين پرسشها و هزاران پرسش پاسخ گويد. از لحظه اي كه خداوند به فرشتگان خطاب مي كند كه من ميخواهم جانشيني براي خودم در زمين انتخاب و خلق كنم از اينجا فضيلت و برتري انسان در زمين روشن مي شود و بزرگي شخصيت و انديشه فرهنگي او در نظام هستي چهره درخشان و روشن به خود ميگيرد. به گفته دانشمندي كه انسان در اين جهان آنقدر كوچك است ميتواند آنقدر بزرگ شود كه جهان در برابرش كوچك شود كه در جهان معاصر عملاَ ما شاهد كوچك شدن جهان از لحاظ ارتباطات هستيم.
كه جهانرا به صورت يك دهكده در آورده است. تشكيل شخصيت انسان در نخستين مرحلهء از زندگي در خانواده گذاشته ميشود. اينكه كدام عوامل باعث رشد و تشكل شخصيت انسان ميشود و كدام است؟ و عوامل كه باعث رشد و تشكل شخصيت انسان ميشود عبارتند از:
1- نقش خانواده:
خانواده يك گروه كوچك اجتماعي كه شامل يك زوج و فرزندان ميباشد و در خانه در كنار يكديگر زندگي مي كنند. و خانواده منحيث نماد فرهنگي اجتماعي و بهترين دانشگاه براي رشد, شكل گيري شخصيت, آموزش و پرورش و تكوين هويت كودكان است. اگر فرهنگ خانواده مبتني بر عدالت, آزادي مناسب, قانون و دموكراسي باشد و تمام نياز هاي رواني و حياتي آنان به نحو مطلوب بر آورده شود آينده كودك هويت پر معني, شخصيت اجتماعي, حقوقي و سلوك هدفمند ميباشد. خانواده شبيه يك ساختماني است كه نيازي به يك طراح و انجينير ماهر دارد. چنانچه فرويد دانشمند روانشناسي معتقد بود كه در نخستين روز هاي زندگي وقتي كودك كلمات "من و تو" را به زبان مي آورد شخصيت او شكل ميگيرد و از آن به بعد پيوسته در حال رشد ميباشد. و شخصيت انسان از سه نوع فرايند پويا و متعادل ساخته شده كه عبارت از "نهاد من و فرامن" ميباشد او از همان لحظه به هويت خويش پي ميبرد كه من كه هستم؟ به كجا آمدم؟ و چطور زندگي كنم؟ و داراي كدام ويژگيهاي حقوق ميباشم؟
خانواده بايد همواره در رعايت حقوق كودكان شان كه باعث رشد شخصيت اجتماعي و سياسي ميشود توجه نمايد.
بعضي از جنبه هاي رعايت حقوق اطفال عبارت است از: پذيرش, اعلام سرور, نوازش و بر خورد خوب, بر خورد خوش, گوش دادن به او, قبول عذر او, به حساب آوردن او, عدم تبعيض در خانواده احوال پرسي و احترام و توجه به او ميباشد. كه رعايت موارد فوق به كودكان نه تنها هويت ميدهد، بلكه موقف شخصيت او در جامعه آشكار ميشود. كودكان زماني ميتواند هويت انسان بودن خود را درك نمايد كه به حرفها و سخنان او به مهرباني و بدون تبعيض گوش داده و احترام به نام او را يك اصل و اسلامي, و وجداني و حقوقي بداند. بناءً گفته ميتوانيم كه تا زماني ما خانواده هاي تربيت يافته نداشته باشيم فرزندان تربيت يافته نداريم و خانواده نقش اساسي را در تشكل و رشد شخصيت كودكان. دارد و فضاي عاطفي, اخلاق, تعليمي و تربيتي نقش اساسي را در رشد شخصيت كودكان دارد.
2- نقش اجتماع:
اجتماع گروهي از افرادي است كه بوسيله اي يك فرهنگ و روابط پشينه اي تاريخي گردهم آمده اند. قدم دوم بعد از خانواده اجتماع بود. كه نقش اساسي را در رشد شخصيت, آموزش و پرورش و تكوين هويت انسانها دارد. و جامعه يي كه داراي شخصيت فكري است كه براي هر درد خود فكري دارد و براي هر مشكل خود راهي ميآبد. در جهان معاصر موضوع شخصيت فكري انسان مطرح بحث است و جامعه شخصيت فكري خود را از فكر مي ميگيرد كه بر اساس دردها, نيازها, مسايل سياسي, اقتصادي, اجتماعي و ديني خود جامعه باشد جامعه اي كه شخصيت فكري نداشته باشد, تعريف خود را, هويت خود را, درد خود را با فكر ديگران بيان ميآورد.
شخصيت فكري سلامتي جامعه و تمام نهاد هاي آن را حفظ مي كند. چرا يك جامعه اسير به اسارت فكري دچار شده و به شخصيت فكري نه مي رسد؟ اسارت فكري نه تنها جامعه را به آزادي نه مي رساند, بلكه امكان رسيدن به شخصيت فكري و هويت انساني را نيز جامعه ميگيرد. آيا ما توانستيم درد هاي گذشته و حال را تداوي كنيم؟ از اشتباهات گذشته چه درس را آموختيم؟ در جواب بايد گفت كه اشتباه هميشه مربوط به گذشته نيست و اما اين امتياز در زمان حال وجود دارد كه با بررسي كردن اشتباهات ديروزي, با مشكلات امروزي بر خورد فكري معقول به عمل آمد. ميتواند و اين امكاني است كه اشتباهات امروزي را به طور نسبتي كاهش داد. و تكامل بودن شخصيت هويت ما را رنگين تر ميسازد. انسان در جامعه امروزي انساني داراي حقوق و آزاد بهاي و تساوي در برابر هم قرار دارند. بناء اجتماع و پيشرفته باعث رشد شخصيت و انديشه سالم شده و جلو تمام بحرانها را ميگيرد.
3- نقش فرهنگ:
فرهنگ عبارت از مجموعهء از روشها و منشهاي فكري جامعه در مورد مسايل اجتماعي, اقتصادي, و مذهبي است. به عقيده دانشمند فرهنگ، بيان كننده شخصيت يك جامعه است و جامعه اي كه در مرحله اي از رشد شخصيت فكري و فرهنگي رسيده باشد ميتواند درد خود را و خود را و حقوق خويش را باز خواست نموده و خواهان تساوي حقوق دور از تبعيضات در جامعه باشد. به همين علت است كه فرهنگ سالم در يك جامعه باعث سلامتي رواني و رشد دهنده شخصيت فرهنگي و سياسي ميباشد. براي اينكه بدانيم كه چرا يك جامعه خرافي است؟
بايد خرافات در فرهنگ جامعه جستجو گردد و فرهنگ خوني است كه در شاهرگهاي فكري و معنوي جامعه جريان دارد. و جامعه انرژي لازم فكري و معنوي خود را از فرهنگ خود ميگيرد. فرهنگ تنها باز تابي از سطح توليد اقتصادي جامعه نيست و فرهنگ نه تنها از اقتصاد بلكه از سياست, دين و مناسبات اجتماعي جامعه نيز متاثر شده و به نوبه خود به تمام آنها تاثير گذاشته. آنچه جلو رشد شخصيت انسان را در جامعه ميگيرد اسارت فكري, فقر فرهنگي, خشونت و آسيبهاي رواني ميباشد و فرهنگ سالم بيان كننده شخصيت يك جامعه ميباشد. بنا بر اين اگر بخواهيم افراد جامعه ما در مرحله از رشد شخصيت و تكامل برسد, بايد خانواده, و اجتماع منحيث يك نهاد فرهنگي و اجتماعي در جهت رشد, آموزش و پرورش, شكل گيري شخصيت و تكوين هويت كودكان از آغاز زندگي آنان تلاش نمايد. تا افراد آينده كه از درون جامعه بر مي خيزد يك شخصيت سلام داشته و بتواند از طريق انديشه هاي سلام كه در محيط امن و محفوظ رشد يافته و جامعه را به سوي آزادي، دموكراسي, عدالت و وحدت برساند.
هر انسان در قبال جامعهء خويش مسووليت دارد كه جلو تمام بحرانهاي رواني, اجتماعي و فرهنگي و اخلاقي را بگيرد. و خانواده, جامعه و فرهنگ نقش اساسي را در رشد شخصيت, آموزش پرورش و شكل گيري شخصيت و تكوين هويت انسانها دارد.
جلو قانون گریزی ها باید گرفته شود
نیاز به قانون از ضروریات زندگی انسان به شمار می رود. آزادی انسان به اطاعت از قانون بستگی دارد. آزادی واقعی در جایی است که قانون باشد. توسعه و پیشرفت جامعه و کشور نیز جز در سایه قانون امکان پذیر نیست. در جامعهای که قانون حاکم نباشد، آن جامعه دچار آشفتگی و هرج و مرج می شود. قانون فصل الخطاب تمامی افراد در اداره جامعه است. این از ویژگی های قانون است که بر همگان به طور مساوی قابل تطبیق می باشد و هیچ فردی در جامعه فراتر از قانون نیست و نباید باشد.
در پرتو قانونگرایی، تبار گرایی به حاشیه رانده می شود و شایسته سالاری در عزل ونصب ها جایگزین آن می گردد. قانون کمک می کند که از فساد در جامعه کاسته شود و عدالت و برابری در سیاست ها و رویکردها غلبه پیدا کند. قانون حاکمیت مردم را تضمین می کند و حقوق شهروندی را در چوکات ساختارهای مدرن سیاسی نهادینه می سازد. قانون امنیت می آورد و قانون به مردم امید می دهد و چشم انداز روشنی برای آینده برای شهروندان ترسیم می کند. در فضای بی قانونی و هرج و مرج، یأس و نا امیدی بر زندگی مردم سایه می افگند و آنها را نسبت به آینده بی باور می سازد.
مسأله مهم دیگر اجرای قانون است. قانون خوب اگر اجرا نشود؛ هیچ دردی از جامعه را درمان نخواهد کرد. پس ما اگر می خواهیم امنیت داشته باشیم و به پیشرفت و آبادانی کشور فکر کنیم، باید اجرای قانون را جدی بگیریم و دولت به عنوان مجری قانون در این رابطه باید مسؤلیت خود را انجام دهد.
ما در افغانستان قانون اساسی و قوانین دیگر داریم که حقوق مردم را تضمین و اقتدار سیاسی را تعریف نموده و در برابر زورگویی ها و سر کشی ها راهکارهای مشخص قانونی را پیشنهاد کرده است؛ ممکن است این قوانین ضعف هایی هم داشته باشند؛ اما مسأله این است که همین قانون هم تمام و کمال به اجرا در نمی آید. یکی از مشکلات اساسی مردم افغانستان عدم اجرای قوانین از سوی نهادهای مسؤل است. فرار از قانون و یا به عبارتی قانون ستیزی به یک رفتار عادی در ادارات دولتی بدل شده است. به همین دلیل فساد اوج گرفته و خویشخوری به یک فرهنگ تبدیل شده است و نا امنی همه روزه با پیچیدگی های بیشتری روبرو می شود.
اگر قانون در افغانستان اعتماد نیافریده، اگر امنیت نیاورده و اگر عدالت را تأمین نتوانسته، به این دلیل است که ما در اجرای قانون مشکل داریم. نهادهای مجری قانون عمل به قوانین را جدی نمی گیرند و نهادهای نظارت کننده نیز به وظایف شان در این زمینه درست عمل نتوانسته اند. این است که ما در گرداب قانون شکنی، انواع و اقسام نابسامانی ها و نا ملایمات سیاسی، حقوقی و اجتماعی را تجربه می کنیم. اقتدار و مشروعیت نظام سیاسی به اجرای قوانین بستگی دارد، دولتی که نتواند قوانین را در جامعه تطبیق و به مرحله اجرا بگذارد، در انظار عمومی مشروعیت سیاسی اش زیر سؤال می رود.
چند روز پیش ده انتحاری با دو موتر زره تا پیش ساختمان جدید وزارت داخله پیش رفتند و در آنجا یکی شان خود را انتحار کرده و بقیه وارد محوطه وزارت گردیده و به درگیری با نیروهای امنیتی پرداختند. اگرچه در این درگیری یک نفر کشته شد و درگیری در مدت یک ساعت خاتمه یافت که این خود یک گام مثبت در مقابله با تاکتیک های هراس افگنان به شمار می آید؛ اما مسأله اصلی سؤالاتی است که در این ارتباط شکل گرفته و ذهنیت عمومی را مشغول کرده است.
سؤال این است که انتحاری ها از کجا آمده اند؟ اسلحه، مهمات و تجهیزات را از کجا فراهم کرده است؟ موترهای زره را از کجا آورده و چرا این موترها از سوی ترافیک در بین شهر توقف داده نشده است؟ انتحاری ها چگونه مؤفق می شوند تا دروازه وزارت داخله خود را برسانند؟ در پشت این قضایا چه کسانی قرار دارند؟ چرا این افراد هیچگاه مورد تعقیب و پیگیری قرار نمی گیرند؟
پاسخ به این سؤالات می تواند ابعاد قضایای پیچیده تروریستی در کابل و سایر شهرها را بر ملا سازد. وزیر داخله می گوید که بعضی ها در خانه های شخصی خود تروریست ها را جا می دهند. این مسأله سادهای نیست. این گفته از زبان یکی از مسؤلان امنیتی بیان شده که بدون شک مبتنی بر اسناد، شواهد و مدارک می باشد. حال این سؤال مطرح می شود که چرا نام این افراد افشا نمی شود؟ و چرا به نهادهای عدلی و قضایی معرفی نمی شود؟ بی تفاوتی نهادهای امنیتی در افشا و معرفی این افراد به محکمه، پیش از آن که عمل نیروهای امنیتی را توجیه کند، ضعف و ناتوانی آنها را در اجرای قانون و تعقیب و پیگیری قضایی افراد متهم به حمایت از جریان های تروریستی را برملا می سازد. نهادهای مجری قانون نباید به هیچ فردی اجازه عبور از قوانین را بدهند. ما باید بدانیم که اجرای قانون به مراتب بهتر از تحمل پیامدهای قانونگریزی در جامعه است. حفیظ الله زکی
ریشه ضرب المثل خر من از کرگی دم نداشت
عبارت مثلی بالا از طرف کسی اصطلاحاً اظهار می شود که از کیفیت قضاوت و داوری نومید شود و حکم محکمه را بر مجرای عدالت و بی نظری نبیند.
این ضرب المثل رفته رفته عمومیت پیدا کرد و در حال حاضر به طور کلی هر گاه کسی از قصد و نیت خویش انصراف حاصل کرده باشد به آن تمسک و تمثیل می جوید.
اکنون ببینیم ریشه تاریخی آن چیست و خر این دراز گوش زحمتکش و بی آزار، چه نقشی در آن بازی می کند.ریشه تاریخی این ضرب المثل مربوط به عصر زمان سلطان محمود غزنوی است که شهر بلخ از بزرگترین بلاد خراسان بزرگ بود و بلخیان از نعمت امنیت و آسایش به حد وفور برخوردار بوده اند.
تجربه نشان داد که اگر نعمت و آسایش توأم با تلاش و فعالیت نباشد آحاد و افراد مردم به سوی تن پروری و تن آسایی گرایش پیدا می کنند و لاجرم مفاسد اخلاقی و اجتماعی که لازمه عیش و عشرت و نوشخواری است در روح و جان آن ملت نفوذ و رسوخ می کند.
سکته بلخ در قرن چهارم و پنجم هجری چنان وضعی را داشته اند. همه و همه از حاکم گرفته تا سالار شهر و میرشب و کلانتر و محتسب و شحنه، حتی قاضی دیوان بلخ که علی القاعده باید حافظ نظم و قانون و حامی حقوق و ناموس مردم باشد در منجلاب فسا و تباهی مستغرق بوده اند.
در این تاریخ که مورد بحث و مقال است مرد فاسد جاه طلبی به نام ابوالقاسم غلجه صدر و قاضی القضات دیوان بلخ بود که با مأموران انتظامی و ضابطین دادگستری همدستی داشت و از هر گونه ظلم و ستم و زورگویی نسبت به افراد ضعیف و ناتوان دریغ نمی ورزید.
قضا را شخصی به نام مهرک که پسر یک نفر بازرگان بود و پس از مرگ پدر تمام مال و میراث را در راه مناهی و ملاهی بر باد داده بود بر اثر توصیه و سفارش مادرش نزد شمعون یهودی صراف ثروتمند بلخ رفت و از او مبلغ یک هزار درم وام خواست تا سرمایه و دستمایه کار خویش قرار دهد.
چون شمعون با پدر مهرک سابقه دوستی داشت حاضر شد مبلغ پانصد درم به مهرک قرض دهد و در سر سال مبلغ شش صد و پنجاه درم بگیرد. ضمناً از نظر محکم کاری در سند قید کرد: “چنانچه مهرک در موعد مقرر نتواند قرضش را بپردازد شمعون مجاز باشد پنج سیر از گوشت رانش را ببرد و به جای طلبش بردارد.”
به همین ترتیب توافق به عمل آمد و مهرک با آن سرمایه استقراضی مشغول کسب و کار شد. اتفاقاً چون زرنگ و دست اندر کار تجارت و بازرگانی بود سود کلانی برد و سرمایه را چند برابر کرد ولی متأسفانه معاشران ناجنس که از پیش با او آشنا بودند دوباره به سراغش آمدند و هنوز سال به سر نرسیده بود که سود و سرمایه همه را از دستش خارج کردند.
شمعون مطالبه وجه کرد، مهرک نداشت که بدهد ولی چون راضی نبود گوشت بدنش بریده شود شکایت به دیوان بلخ بردند. شمعون برای آنکه زهر چشمی از سایر بدهکارانش بگیرد مهرک را که روزگاری اعتبار و احترام داشت از بازار پر جمعیت بلخ عبور داد. در بین راه خری که قماش و مال التجاره بارش کرده بودند در زیر بارگران از پای در افتاد و رهگذران به کمک خر و خرکچی شتافتند. مهرک برای آنکه کار خیری انجام دهد شاید وسیله نجات و خلاصی او از دست شمعون شود دم خر را گرفت و بازور وقت هر چه تمامتر به طرف بالا کشید. خر برنخاست ولی دمش کنده شد و در دست مهرک ماند.
خر کچی بنای داد و فریاد را گذاشت و برای اقامه دعوی و دادخواهی به دنبال شمعون و مهرک روان گردید.
مهرک بیچاره که وضع را چنین دید از هول و اضطراب به هر سو می دوید و راه فراری می جست تا بگریزد. در این فکر و اندیهش بود که در خانه ای را نیمه باز دید، همین که در را به شدت باز کرد تا داخل خانه شود زن صاحبخانه را که باردار و پا به ماه بود چنان تنه زد که به شدت اصابت، جنین افتاد و بچه سقط شد.
شوهر آن زن که هفت سال قبل عروسی کرده بود و پس از نذر و نیازها تازه می خواست صاحب فرزند شود از این پیشامد غیر منتظره برافروخت و با مهرک درآویخت. مردم جمع شدند و او را نصیحت کردند که به جای نزاع و مجادله بیهوده به معیت دو نفر شاکی دیگر به دیوانخانه برود و به قاضی ابوالقاسم غلجه شکایت کند.
دسته جمعی به راه افتادند ولی مهرک دل توی دلش نبود واز بخت بد و حواس پرتی دم بریده الاغ را که به هر سو تکان می داد به چشم اسب تصادف کرده آن حیوان زبان بسته را از یک چشم نابینا کرد.صاحب اسب که پسر کنیز خسوره امیر بلخ بود پس از جار و جنجال به جمع مدعیان پیوست و به جانب دارالقضا راهی گردیدند.
در بین راه متهم بیچاره که محکومیتش را حتمی و قطعی می دانست در یک لحظه از غفلت همراهان استفاده کرد و از دیوار کوتاهی بالا رفت تا مگر در ورای آن راه ناگزیری بجوید. از قضای روزگار از بالای دیوار کوتاه که اتفاقاً از داخل باغ بسیار مرتفع بود بر روی شکم پیرمرد خفته ای افتاد و خفته از سنگینی بدن مهرک و هول حادثه ناگهانی در دم جان داد و پسرش به خونخواهی پدر با چهار نف مدعی دیگر هم عنان شده رهسپار دارالقضا گردیدند.
نرسیده به دیوانخانه مرد خیراندیشی که از اول به دنبالش افتاده بود و سایه به سایه آنها می آمد سر در گوش مهرک کرد و گفت:”اگر می خواهی از شر و مزاحمت این عده شاکیان جوراجور خلاص شوی باید یک زرنگی به خرج دهی، و آن این است که زودتر از همه خودت را به قاضی القضات بلخ ابوالقاسم غلجه برسانی و قول و وعده انعامی دهی، شادی برائت حاصل کنی و یا اقلاً در محکومیت تو تخفیف کلی حاصل شود.
” مهرک گفت: “مرگ بعد از این همه جرمها و خطاها که از من سر زده چنین چیز امکان پذیر است؟” مرد خیراندیش جواب داد:”از این قاضی دیوان بلخ همه کار برمی آید زیرل پیچ و مهره حل و عقد مشکلات دست خودش است. پسر جان، مگر نمی دانی که اینها تخم و ترکه شریح قاضی هستند و به دنبال جاه و مال می روند نه حق و راست؟”
مهرک تصدیق کرد و به دستور آن خیراندیش قبل از مدعیان، خود را پشت در اطاق قاضی رسانید و به خلوتگاه درون شد. اتفاقاً نیمروز گرمی بود و قاضی به خلوت بساط عیش و طرب گسترده در مهمانسرا به سر میبرد.
مهرک زیرک که انتظار چنین فرصتی را می کشید قدم واپس نهاد و با صدای بلند که به گوش قاضی برسد فریاد زد:
“حضرت قاضی سرگرم عبادت هستند؛ حال خوشی دارند و با خدا راز و نیاز می کنند؛ دست نگهدارید و حالشان را بر هم نزنید تا از نماز و عبادت فارغ شوند!!” قاضی ابوالقاسم غلجه چون حرفهای مهرک را شنید از زرنگی و کاردانی او خوشش آمد و با خاطری جمع کارش را انجام داد و بساط را جمع کرد، آن گاه مهرک را به درون خواس و گفت:”فرزند، تو کیستی و چه جاجتی داری؟” مهرک پس از تعظیم و دستبوسی گرفتاریهایش را یکایک بر شمرد و از قاضی در نجات و خلاص خویش استمداد کرد.
قاضی گفت:”چون یقین دارم که جوانی پخته و رازدار هستی و شتر را نادیده خواهی گرفت لذا از شکایت شاکیان باکی نداشته باش. هر حکمی بخواهی به نفع تو صادر خواهم کرد.”
مهرک عرض کرد:”با اطمینان و پشتگرمی به عدالت و عنایت حضرت قاضی، شتر که هیچ، فیل را نیز نادیده خواهم گرفت!”
ساعتی بعد دارالقضا تشکیل شد و قاضی با ریش شانه زد و دستار مرتب و سجه در دست بر مسند قضاوت نشست و پس از بیان شرح مبسوطی مبنی بر خداپرستی و دین پروری و شرافت و عزت نفس و پاک نظری و بی طرفی خویش و بیزاری از جیفه دنیا! دیدگانش را به سقف اطاق محکمه دوخت و دعایی خواند و گفت:”خدایا بیامرز و ببر.” آن گاه دستور داد شاکیان به نوبت جلو بیایند و شکایت خود را مطرح کنند. شاکیان پیش آمدند و جنایات مهرک را بر شمردند.
قاضی ابوالقاسم غلجه پس از اضغای بیانات شاکیان که جنایات مهرک را با آب و تاب تمام شرح داده بودند. لاحولی خواند و با آهنگی غلیظ که ویژه قاضیان کلاش و کهنه کار است به این شرح آغاز سخن کرد:
“رسم دادگاهها و محاضر قضایی است که مدعیان به ترتیب و جداگانه طرح دعوی کنند، به علاوه شما مدعیانید و این مرد- مهرک- در معرض اتهام است. متهم را جنایت محقق و مسلم نیست. اکنون باید به قضیه افترا که در محضر ما رخ داده و جرم مشهود است قبل از سایر مسایل رسیدگی شود مگر آنکه همگی از متهم و مدعیان توافق کنید که رسیدگی به این قضیه فعلاً مسکوت بماند، و البته می دانید که متهم در قضیه افترا مدعی است و شما متهم” پس از مدتی بحث و گفتگو عاقبت مقرر شد که جرم افترا نیز در صف جرایم دیگر منظور شود و جرمها را به ترتیب اهمیت رسیدگی کنند.
ابتدا موضوع طلب مشعون مطرح شد. شمعون سندی که از مهرک در دست داشت تقدیم و به عرض رسانید که به موجب این سند چون مهرم مبلغ شش صد و پنجاه درم بدهی خود را در سر سال تأدیه نکرده است پنج سیر از گوشت رانش به من تعلق دارد.”
قاضی به مهرک گفت:”آیا این مرد راست می گوید؟”
مهرک جواب داد “بلی” قاضی لحظه ای درنگ کرد و آن گاه گفت:”اگر چه این داد و ستد شرعی نیست و از نظر مذهبی و اخلاقی کاری ناروا و احمقانه است مع ذالک من با تو همراهی می کنم تا حق و طلب خود را وصول کنی.
این کارد و این هم ترازو، اما توجه داشته باش که دو کار نباید بشود: یکی آنکه قطره خونی ریخته نشود زیرا جزء قرار داد نیست. دیگر آنکه ذره ای از پنج سیر گوشت نباید کم یا زیاد شود، و گرنه شدیداً مجازات خواهی شد!”
شمعون گفت:”حضرت قاضی قربانت گردم، خودتان فکر کنید چگونه می توانم پنج سیر از گوشت رانش را بی کم و زیاد با کارد ببرم که حتی یک قطره خون هم ریخته نشود؟”
قاضی گفت:”چون قرار تعلیق به محال بستی پس حقی هم ندار و باید تاوان زحمتی که به این مرد داده او را از کار بیکار کردی به علاوه حق دیوانخانه را بپردازی و آزاد شوی!”
شمعون خواست داد و بیداد راه بیندازد که مأموران اجرا او را گرفتند و بعد از کتک مفصل به مبلغ شش صد و پنجاه درم غائله را ختم کردند که شمعون بابت تاوان مهرک و حق دیوانخانه و حق الزحمه مأموران دارالقضا بپردازد و خلاص شود!
پس از آن قضه قتل پیرمرد مطرح شد. مدعی پدر کشته با گریه و زاری عرض کرد: “پدر بیمارم در پای دیوار باغ خفته بود که این جوان مانند اجل معلق از بالای دیوار روی شکمش فرود آمد و مرا بی پدر کرد.”
قاضی گفت:”اولاً غلط کردی آدم ناخوش را پای دیوار خوابانیدی که این اتفاق رخ دهد. ثانیاً حالا که این کار را کردی بگو ببینم پدرت چند سال داشت؟” عرض کرد هفتاد و دو سال.
قاضی از مهرک پرسید:”تو چند سال داری؟” گفت:”بیست و هشت سال”. قاضی بدون تفکر و تأمل حکم خود را این طور انشاد کرد:
“قاتل مستحق قصاص و قصاص از جنس عمل است. نظر به اینکه متهم بیش از بیست و هشت سال ندارد جوان پدر مرده موظف است که چهل و چهار سال از متهم نگاهداری کند، مسکن و غذا و لباسش را تدارک ببیند و از او به خوبی مواظبت و پذیرایی کند تا هفتاد و دو ساله شود. آن وقت متهم را در پای همان دیوار و محل وقوع جرم بخواباند. سپس از بالای دیوار به همان کیفیت بر روی او جستن کند تا جانش درآید و مردم بلخ به عدالت ما امیدوار شوند!!”
خونخواه پدر چون حکم رأی قاضی را شنید از حق خویش صرف نظر کرد ولی قاضی گفت: “گذشت شما کافی نیست. از کجا که فردا برای پدرت وارث و مدعی دیگری پیدا نشود و علیه متهم اقامه دعوی نکند؟ باید وجه الضمان کافی بسپاری که خسارت احتمالی مدعی از آن محل تأمین شود!” این بگفت و شاکی بیچاره را برای پرداخت وجه الضمان و حق دیوانخانه به عمله سیاست سپرد.
سپس نوبت به مدعی سقط جنین رسید. جوان شاکی گفت:”هفت سال است ازدواج کرده ام و آرزوی فرزند داشتم که اتفاقاً چند ماه پیش این آرزو برآمد و همسرم باردار شد اما متاسفانه در حادثه امروز جنین افتاد و آرزوی چندساله ام را بر باد داد .”
قاضی اندیشمند ! تبسم ملیحی بر لب آورد و فرمود :” برای موضوعی به این سادگی چرا اینجا آمدید ؟ خودتان می توانستید دوستانه با هم کنار بیایید و دعوی را مرضی الطرفین خاتمه دهید تا وقت شریف ما ضایع نگردد !” جوان پرسید :” چطور دوستانه حل می شد ؟” حضرت قاضی فرمود :” قبلاً بگو ببینم جنین سقط شده پسر بود یا دختر ؟”
شاکی گفت :” با نهایت تاسف پسر بود .”
قاضی ابوالقاسم غلجه با حالت تبختر سری تکان داد و حکم محکمه را چنین انشاد فرمود :” در اصول قضا مقرر است :
لاضرر ولاضرار و از توابع حتمی قاعده مقرر این است که هرکس ضرری به دیگری وارد سازد از عهده غرامت آن برآید .
غرامت سقط جنین ، ایجاد جنین دیگر به علاوه تحمل و قبول مخارج آن است . مهرک محکوم است مخارج همسر شاکی را از لباس و غذا و مسکن و از امروز تا هنگامی که دوباره باردار و نزدیک به وضع حمل شود از مال خود بپردازد .
بدیهی است زحمت ایجاد جنین جدید هم بر عهده متهم موصوف است که شخصاً باید تقبل کند!! چنانچه نوزاد پسر بود فبهاالمراد ، ولی اگر دختر بود بر محکوم فرض است که به همان سیاق به ایجاد جنین دیگر اقدام کند ! مرتبه دوم اگر نوزاد پسر بود شاکی یک دختر سود برده است ! ولی اگر باز هم دختر بود چون دو دختر برابر با یک پسر است دیگر دین و تکلیفی بر عهده محکوم نخواهد بود !!” شاکی فرزند باخته از هول و وحشت حکم قاضی لرزه بر اندامش افتاد و عرض کرد :” جناب عدالت پناهی ، این چه حکمی است که صادر فرمودید ؟”
قاضی جواب داد:”همین است که گفتم ذره ای از طریق انصاف و عدالت خارج نشوم!” شاکی گفت:”من از حق خودم گذشتم و عرضی ندارم. شاید مشیت الهی چنین اقتضا کرده که من فرزند نداشته باشم.” قاضی فریاد زد:”خیره سر، کدام حق؟ استرداد دعوی قبل از صدور حکم است. وقتی حکم صادر شد فرار از تبعات آن منوط به توافق طرفین خواهد بود.” سپس روی برگردانید و به مأموران دارالقضا فرمان داد که همسر شاکی را برای اجرای حکم در اختیار محکوم قرار دهند مگر آنکه شاکی از غرامت خسارت احتمالی محکوم برآید و حق دیوانخانه را نیز تأدیه نماید!
مأموران پس از گذشت شاکی و رضایت مهرک، حق دیوانخانه را به علاوه یک صد و پنجاه درم برای خودشان از آن بیچاره گرفتند و رهایش کردند.
چون قضه اسب کور مطرح شد و متهم به وقوع جرم اعتراف کرده بود دیگر تحقیق و اقامه شهود را لازم ندانست و بدون تأمل حکم قاضی دیوان بلخ به این شرح زیب صدور یافت:
“مقرر می شود اسب مصدوم را از سر تا دم دو نیمه کنند و محکوم باید آن نیمه را که چشمش کور شده تصرف کند و قیمت مزبور را به مدعی بپردازد تا خسارتش جبران گردد!” مدعی که هاج و واج مانده بود و به زحمت دست و پایی جمع کرد و گفت: “جناب قاضی، اولاً این حیوان زبان بسته را چرا باید دو نیمه کرد؟ ثانیاً اسبی که دو نیمه شد لاشه ای بیش نیست در حالی که محکوم نصف قیمت را می پردازد.”
قاضی با خونسردی جواب داد:”حکم عادلانه همین است که صادر شد. اگر حرفی دارید خارج از محضر قضا می توانید با یکدیگر کنار بیایید، فی المثل محکوم را راضی کنید که از حق خود درباره دو نیمه کردن اسب صرفنظر کند و در عوض قیمت نیمه معیوب آن را پرداخت نکند!” صاحب اسب که قافیه را تنگ دید عرض کرد:”جناب قاضی، مگر مرا نمی شناسید؟
من پسر کنیز خسوره امیر بلخ هستم”
قاضی گفت:”حالا که این طور است قیمت اسب و حق دیوانخانه را از همان شمعون بازرگان بگیرید و پول اسب را به شاکی بدهید تا کنیز خسوره امیر بلخ از حکم عادلانه ما خشنود و راضی باشد!”
صاحب خر دم کنده که در تمام این مدت شاهد و ناظر صحنه ها و قضاوتهای عجیب و غریب قاضی ابوالقاسم غلجه بود حساب کار خود را کرد و خواست از اطاق محکمه خارج شود که قاضی متوجه شد و گفت:”هنگام طرح دعوای شماست، می خواهی کجا بروی؟” صاحب خر عرض کرد:”عمر و عدالت حضرت قاضی دراز باد، شهود من در بیرون دیوانخانه منتظر هستند، می خواهم آنها را برای ادای شهادت به حضور آورم تا در کار قضاوت و اجرای عدالت تأخیری رخ ندهد!”
قاضی گفت:”متهم منکر وقوع جرم نیست که تا حاجت به اقامه شهود باشد. دستور می دهم شهود را مرخص کنند و شما برای ادای توضیحات آماده باشید زیرا امر قضا تعطیل بردار نیست!” خر جواب داد:
“اتفاقاً کسی که منکر وقوع جرم است من بیچاره فلک زده هستم که در خارج از عدالتخانه شهودی حاضرکردم تا شهادت حسن عینی بدهند که نه تنها مهرک دم خر مرا نکنده است بلکه خر من از کرگی دم نداشت و مانند انواع خران بی دم که در جهان به حد وفور یافت می شوند متولد گردیده است!”
قاضی گفت:”استرداد دعوی نیز احتیاج به اقامه شهود ندارد منتها چون با طرح دعوی مایه خسارت متهم شده اید غرامت بر عهده شماست و مقرر می شود خر بی دم را به علاوه مبلغی بابت غرامت نقصان دم به متهم تسلیم کنید تا سکنه بلخ به عدالت ما امیدوار شوند!!”
و این عبارت از آن زمان یعنی عصر غزنویان در افوه عامه صورت ضرب المثل پیدا کرده است.
اشتراک گذاری
چهل مرد یا چهل تن عیاران جاغوری
در روزگاران نه بسیار دور چهل مرد و چهل تن و عیارانی از دیار جاغوری تن به دریایی جوان مردی زده بودند و برای دفاع از کیان، عزت، سربلندی و حراست از مردم بی پناه منطقه از شر مهاجمان، دزدان، طراران و شبروان و کوچی ها کوه و دره های غزنی را خانۀ مبارزاتی خود ساخته بودند. اینان چهلتن بودند و چهل جوان مرد و چهل کاکا که پدران ما از آنان به نیکویی یاد می کنند. چهل تنان جاغوری گروهی از جوان مردان بودند که اصول اخلاقی و مبارزاتی ویژه ای برگزیده و جوان مردی را پیشه ی خود ساخته بودند. شیوه و آیین جوان مردی اینان افزون بر اصول اخلاقی مبارزاتی چالاکی و شجاعت و جوان مردی بودند که پیرمردان منطقه خاطره های بسیاری از آنان به یاد دارند. چهل تنان جاغوری با توجه به پیشینۀ این فن شریف در خراسان بزرگ و عیاران نامدار منطقه اصل و ریشه ی جوان مردی را سه چیز می دانیستند: یکی آن که هر چه بگویی بکنی و دیگر آن که خلاف راست نگویی و سوم آن که شکیب را کار بندی. اعضای این گروه که مرکب از پیشهوران کم درآمد، کشاورزان فقیر، مردم عادی، جوانان غیور و پرشور و علاقمند به پهلوانی، بازی، کشتیگیری، شبروی، تیراندازی، کمنداندازی، تیغبازی و معرکهآرائی و غیره بودند، دست به تشکل پنهانی زدند که بمثابه احزاب غیر متشکل و زیرزمینی امروزی می توان آن را بحساب آورد. آنان خود را چلتن می نامیدند. طبعاً چنین روشی موردپسند طبقه جوان و افراد شجاع و از خودگذری قرار می گرفت که از اوضاع ناراض و در جستجوی راه دفع مظالم بودند. جاغوری که رهیده از دم تیغ و ساتور عبدالرحمان بود برای پیشرفت این فکر هم از جهت تاریخ و هم از لحاظ سیاسی و روحیه قومی و ملی کمال آمادگی را داشت و از برکت برخورداری تمام این زمینهها بود که در جاغوری، مالستان، قره باغ، و ناهور و دیگر مناطق هزاره نشین غزنی جوانان عیار امکان بدست آوردن قدرت سیاسی منطقه را فراهم کردند. و در نتیجه اقدامات قاطعانه این گروه بود که سرانجام دولت جابر و ظالم در قبال مالیات سنگین و سرکشی بی رحمانه و فرستادن کوچی ها کوتاه آمد. از آنجایی که چلتن در نهضت ها و خیزش های منطقه یی و آزادی خواهی هزارستان نقش فعال و موثر داشته اند و بخصوص در جاغوری و غزنی و پسین ها در شارستان و سایر مناطق هزاره نشین این گروه توانستند زمینۀ بدست گرفتن قدرت سیاسی را برای مردان آزادۀ همچون چپه شاخ، گاو سوار و شاید هم میر یزدان بخش بهسودی و دها بزرگان دیگر هزاره فراهم کنند. لذا کارنامه آنان همه سربلندی و آزادگی اند، و همین طور مورد پسند مردم و مایه افتخار برای هزاره های در بند. اما دشمنان هزاره هروقت که مامور سرکوبی آنان می شدند، تمام مردان را از دم تیغ می کشیدند ودارائی و هستی مردم هزاره که در نهان با چلتن بودند را غارت می کردند و زن و فرزندان شان را به اسارت و بردگی می بردند. اما در مرور زمان و به طور آهسته کار چلتن چنان بالا گرفت که پای دولت مردان فاسد و عاملان آن ها از منطقه کم شد و کوچی ها هم به سختی راهی منطقه می شدند. تلاش آن ها باعث شد که راه عبور و مرور مردم باز بماند و کسی در مسیر غزنی به هزارستان و قندهار به مناطق هزاره نشین اذیت، تاراج و کشته نشود. خشم و تیزی خنجر آن ها آنقدر برنده بود که بزرگان کوچی و دشمنان هزاره در مرز پاکستان خواب آرام نداشتند. مردم هزاره غزنی به یاد دارند که وقتی خوانین دشمنان هزاره نام چلتن را می شنیدند از ترس از جا بلند می شدند. می گویند وقتی کسی در مسیر عبور از مناطق غیر هزاره نشین اذیت و آزار می شد و یا به شهادت می رسید، بازماندگان آن ها به چلتن مراجعه می کردند و چلتن به آنان می گفتند ده روز بعد بیایید. پس از ده روز وقتی داغ دیده ها به سراغ چلتن می رسیدند، چلتن خریطه ای را جلوی آنان می گذاشتند که پر از گوش دشمنان مردم بود. چون بنای کار این چهلتن، بر چالاکی و چستی و شبروی و شبگردی و طرفداری از مظلومان و دستگیری از تنگدستان جاغوری و دیگر منطق هزاره نشین بود، لذا فواصل بین شهرها و ده ها را از راههای غیر معمول و ناشناخته از دل بیابان ها و کوه ها و درههای صعبالعبور، با شتاب و بدون بیم طی می کردند و ماموریت خود را انجام می دادند. چل تن قصۀ ما برای کمک بمردم بینوا و یا دفع ظلم از مظلوم از کوره راه ها می گذشتند یا کمند می انداختند و از برج و باروهای دولتی و سران دشمنان هزاره بالا می رفتند و به تهدید ثروتمندان زمیندار که زمین های مردم هزاره را در دوران عبدالرحمان به زور گرفته بودند و متنفذین و حکام ظالم میپرداختند. در اینگونه موارد، سلاح آنان تفنگ و خنجر بود، یا سوهانی برای بریدن زنجیر و قفل از در ظالم و یا از دست و پای مردان در بند هزاره. اعتقادات چلتن جاغوری اصول عملی که چهل تنان جاغوری به کار می بستند عبارت بودند از: رازداری، راست گویی، یاری درماندگان، عفت، فداکاری، بی نیازی، دوستِ دوست بودن و دشمنِ دشمن بودن ، پیمان داری، سوگند نشکستن، غمازی نکردن، گشاده دستی، بی باکی و دلیری و حرمت نان و نمک را نگه داشتن. بنابراین اصول و آیین مردی جنبش چهل تنان جاغوری با داشتن سوابق تاریخی نیکو برای راندن دشمن از تمامی مناطق هزاره نشین و همین طور حتاپشتون های بی دفاع، خواهان وطن مستقل آزاد و غیروابسته بودند و همواره درجادۀ انسان دوستی محو ستم و اشغال منطقه وطن توسط بیگانگان قدم می زدند. و اصل کار جوانمردان جاغوری از جان گذشتگی و فداکاری در راه دوست و طلب حق و جستجوی حقیقت و ترک تعصب و دستگیری از خلق و حمایت از مظلوم و عدم اندیشه از مرگ و قتل، استواری در رفاقت و دوستی و سختگیری در دشمنی، پابندی بعهد و میثاق، شبگردی، چالاکی و چستی و غیره بودند. جوان مردان جاغوری بیشتر مورد احترام و محبت لایه های فرودست جامعه بودند؛ زیرا اینان مرجع دادخواهی و داد رسی و وسیله ی تأمین امنیت در منطقه و محله ی شان شمرده می شدند. از این روست که در روزگار فترت، مردم کوشیده اند تا از چلتن برای پر کردن خلای ناشی از غیبت نهادهای مؤثر دولتی هزاره، آن ها را مرجع حل و فصل دعاوی خود بسازند. چنان که می دانیم جوان مردان جاغوری معمولاً از دولت ها و حکام ظالم کناره می جستند. در یک سخن صفات اصلی چهل تنان جاغوری سخاوت، صفا و وفاست. و روان آن سینه بی کینه. اینان به راستی، پاکی، آزادگی، صبر، فقر، شکستگی، تقوی، اخلاص، شکر، توکل، رضا، جود و سخا، لطف، حرمت، تهذیب، استقامت، حیا، صدق، صفاو وفا، ایثار، فراست، همت، محبت، غیرت، شوق، انس، سرور، تمکین، غنا دل سپرده بودند و بر این کیان استوار می زیستند. و از نفاق، تکبر، ترس، حسد، دروغ پراکنی و دروغ زنی، عیب جویی، بخل، بهتان و حرام خوری دوری می جستند. اینان مردمانی آزاده بوده اند که گاهی تمام اعمال شان در چوکات معین و محدود نمی گنجیدند. چنانچه با همه پای بندی که به جوان مردی و پاسداری نام و ننگ و ناموس مردم داشته اند، گاهی برای حفظ این کیان چارۀ جز حمله به دشمنان مردم هزاره نداشتند تا مردم به آرامی به سمت غزنی و قندهار تردد کنند و به کار و بار تجاری و معیشت ساده شان بپردازند. چل تنان جاغوری مثل مردم عادی زندگی می کردند اما همواره اسلحه حمل می کردند. آنان اکثراً شال(دوپته یا پتو) روی شانه می انداختند و اسلحه ای در کمر داشتند، کارد با خود داشتند که اندازه ی آن در قمه های کوچک جیبی بود و همین طور تبر و شمشیر بلند و سنگین با خود حمل می کردند. اسلحه ی برگزیده ی جوان مردان جاغوری برای شکار و دفع دشمنان، سیا کمو، تفنگ سروبی، پنج تیره، تیرایی و در حالت عادی تیر و کمان بودند. تغییر شکل و چهره به وسیلۀ دارو و لباس در بین چلتن معمول بوده است؛ بدین معنا که آنان خود را به شکل بازرگانان، خوانسالاران، فراشان، طبیبان، بازیگران، خرده فروش، عطار دوره گرد، موسیقی نواز، قصاب، دکاندار، رمال، ستاره شمار، قلندر، چوپان، مسگر و آهنگر می آراستند؛ و پس از آ ن به طرف مقصد و هدف روان می شدند. چل تن جاغوری برای تشرف به جوانمردی با نوشیدن یک قدح آب از دریای سنگماشه به سلامتی مردم و هزاره ها چهل تنی را آغاز می کردند. آنان آب رودخانه سنگماشه را نشانه ی پاکی و پاکیزگی می دانیستند و بر آن نمک می افزودند تا به وسیله ی آن از فساد و گندگی دوری گزینند. شخصیت های مهم چلتن چلتن جاغوری بیشتر از خود مردم جاغوری بودند که از بی عدالتی و بیداد حاکمان جور به تنگ آمده بودند. اما به طور عمومی از مردمان هم مرز و هم پلوان مناطق پشتون نشین بودند. این مناطق همواره مورد تهاجم اشرار، دزدان و کوچی ها بودند. لذا مردان شجاع منطقه چاره ای جز پیوستند به چلتن نداشتند. نمونه بسیار روشن این تهاجم ورود دزدان دولتی و کوچی ها در اوت قول و انگوری در سال های حاکمیت ظاهر خانی بود که جنگ جوری را به دنبال داشت. اگرچند برخی از این جوان مردان از بازماندگان بیجاشدگان مناطق هزاره نشین بودند که از جور و غارت عبدالرحمان به جاغوری و دیگر مناطق هزاره نشین پنا جسته بودند. اینان سعی در بازگشت به خانه های خود و گرفتن انتقام از مظالم جور و رفتن به سرزمین های که به زور از آن ها گرفته شده بودند، و پا در نبرد سفت کرده بودند. اما نام مردان که اعضای چلتن بودند زیاد در خاطر مردم منطقه نیستند، چون آنان برای دوری از چشم دشمنان هزاره دست به پنهان شدن می زدند و از بردن نام خویش خود داری می کردند. آنچه در لابه لای شنیده های مردم به یاد مانده اند، بزرگان چلتن چنین بودند: قمبرخان اختیارو، مسکن زوار، عبدالعلی از تناچو، خداداد از مردم فولاد، سلطان علی از زردک و زولی، شریف سیاکمو از پیدگه، جمعه خنجر، آتی مردان، برات شاخدار، قربان مچکی، رضا تیرایی و در این اواخیر بیرگید اسحاق و غیره. بدون شک نام اینان باید مستعار باشد و یا مردم محل چنین شنیده باشند. خاطره های از چلتن مردی از انگوری پس از چند سال کار در معدن ذغال سنگ در شمال افغانستان وقتی از مسیر مقر به جاغوری بر می گردد توسط دشمنان مردم منطقه شهید می شود. مردم منطقه پس از چهار روز جست وجو جنازه قربانی را در درون غاری پیدا می کنند. خانوادۀ قربانی به قربان مچکی جهت دادخواهی مراجعه می کنند. قربان مچکی به آنان می گوید چند روز بعد برای خون خواهی سراغ من بیایید. چند روز بعد وقتی بازماندگان قربانی به مچکی مراجعه می کنند، قربان مقداری لباس، کمی پول و چند کفش زنانه و مردانه را جلوی آن ها می گذارد و می گوید: پدر بچه های شما این سوغاتی را با خود داشته است. وقتی کسی سوغاتی را بر نمی دارد، قربان مچکی توبرۀ تفنگش را با سرخالی می کند، همه با حیرت می بینند که مقدار زیادی گوش در آن است. مچکی گوش رنگ شده را نشان می دهد و می گوید: این قاتل مرد شماست. ببخشید که جنازه اش را نتوانیستم بیاورم. * وقتی کوچی ها وارد پیدگه می شوند تمام زمین های مردم را به چراگاه رمه شان تبدیل می کنند. وقتی مردم اعتراض می کنند، کوچی ها دست به تعرض می زنند و عده ای را زخمی می سازند. مردم که دیگر امیدی به سال نو نداشتند و تمام حاصلات شان را چریده و نابود شده یافته بودند، دست به دامن شریف سیاکمو می شود. سیاکمو به مردم می گوید: همه به خانه های شان بروند تا او به سراغ کوچی ها برود. وقتی مردم به خانه های شان بر می گردند، شریف با اسپش یک تاخت وارد خیل کوچی ها می شود و شروع به قمچین زدن مردان کوچی می کند. کوچی ها که باور شان نمی شدند با وی درگیر می شوند. وقتی سیاکمو اوضاع را جنگی می یابد از کوچی ها دور می شود و شروع به تیر اندازی می کند و چند نفر از کوچی ها را زخمی می کند. کوچی ها که اوضاع را به نفع شان نمی بینند منطقه را ترک می کنند. فردای آن روز عسکرهای دولتی به سراغ شریف می آیند و در مسیر رسیدن به پیدگه سیاکمو را می بینند. سیاکمو با دیدن آن ها شروع به راندن گوسپندانش می کند. عسکرها به سیاکمو نزدیک می شوند و از وی سراغ شریف را می گیرند. شریف می گوید: تازه به سمت خرکوش رفت. وقتی سربازان مشکوک می شوند، تصمییم می گیرند به شریف نزدیک شوند و او را دستگیر کنند. شریف که از قصد آن ها آگاه می شود پا به فرار می گذارد و آنان را از محل دور می کند، وقتی از قریه دور می شود، سنگر می گیرد و چهار عسکر را یکجا به هلاکت می رساند و در جایی دوری دفن می کند. از فردای آن روز وقتی عسکر های دولتی از سنگماشه به سمت پیدگه حرکت می کنند، شریف در مسیر راه با آن ها درگیر می شود و از آمدن آنان به منطقه جلوگیری می کند. سرانجام دولت خسته می شود و دست از جست وجو بر می دارد و کوچی ها هم از ترس شریف منطقه را ترک می گویند. * مسافری که از قندهار به سمت جاغوری می آمده در خشک قلا بدست دشمنان مردم شهید می شود. بازماندگان آن ها به رضا تیرایی برای آوردن جنازۀ قربانی مراجعه می کنند. تیرایی می گوید فردا جنازه را با سر قاتل برای تان می آورم. مردم با دعا و ثنا خانۀ تیرایی را ترک می کنند. فردای آن روز مردم می بینند که تیرایی جنازه را بر اسپ بار کرده و قاتل را به دم اسپ بسته است. وقتی مردم به تیرایی می رسند می بینند که قاتل بدبخت از ترس مرده است. * مرد کوچی برای مردم قصه می کرده که در مقر، ژنده، قره باغ و پیتوی مردم شب ها از ترس چلتن هزاره چراغ روشن نمی کردند و با چراغ خاموش غذا می خوردند. وقتی سران این منطقه نام چلتن را می شنیدند از ترس چمچۀ غذا در دست شان می لرزیدند و خود از خوردن باز می ماندند. از همین کوچی ها شنیده شده بودند که بزرگان آن ها در مرز پاکستان شب ها از ترس چلتن هزاره خواب آرام نداشتند.
منشور مدیریت امام علی(ع)

مقدمه
به اعتراف اکثر نظریه پردازان در عرصه مدیریت ،اآنچه که امروز تحت عنوان مدیریت نوین در مغرب زمین مطرح است منشاء وخاستگاه آن مشرق زمین بوده است . اگر اهالی مشرق زمین و بویژه مسلمانان به مواریث غنی اسلامی خود نگاهی کاوشگرانه بیندازند می توانند اندیبشه ها و کاربردهای مدیریت را به وضوح دریابند .
در این نوشتار قصدآن نداریم که منکر اصول مدیریت غربی شده و آنرا زیر سئوال ببریم , بلکه مصرانه بر این اصل پافشاری می کنیم که رشد و توسعه و بالندگی هر ملتی در گرو مطالعات تطبیقی و استفاده از تجارب و نقاط قوت سایر ملل می باشد در عین حال بر این باوریم که تا زمانی که داشته های خو را نشناسیم قادر نخواهیم بود از ویژگیهای مدیریتی سایرین بهره گیری نما ییم بر این اساس در این مجموعه تلاش بر آن است تا یکی از منابع غنی اسلامی که در دسترس ماست موشکافانه مورد مداقه قرار گرفته و نکات مدیریتی آن استخراج گردد امام علی علیه السلام هنگامی که مالک اشتر را به عنوان فرماندار مصر انتخاب نمودند خطاب به ایشان فرمانی را صادر فرمودند که این میتواند بعنوان منشور مدیریت نصب العین مدیران در کشور اسلامی مان قرار گیرد در این فرمان بیاناتی نهفته شده است که (فروتر از کلام پروردگار و فراتر از سخن آفریدگانست)و حاوی مطالب تاریخی,فلسفی , اخلاقی , اجتماعی , مدیریتی و … است . اما , ما در این مجال تنها به نکات مدیریتی این فرمان می پردازیم و آن را از ابعاد مدیریتی مورد بررسی قرار می دهیم. هر چند که درک و تحلیل فرمایشات امیر مومنان علیه السلام نیازمند معرفتی عمیق در زمینه معارف اسلامی می باشد , و نگارنده بر بضاعت ناچیز خود در این زمینه وقوف کامل دارد , در عین حال , حداکثر توانایی و تلاش خود را به کار بسته است تا آن را اینگونه تقدیم علاقمندان نماید .
ویژگی های عام مدیران
امام علی (ع)در فرمان خود به مالک اشتر ویژگی ها و خصوصیات یک مدیر مسلمان را بیان می فرمایند که در این جا به اختصار به مهم ترین ویژگی فردی مدیر اشاره می شود.
۱- متقی و پرهیزگار :
یک مدیر در درجه اول بایستی متقی و پرهیزگار و خداترس باشد .اعتقاد به خدا محور تمامی کارهاست. بدون این اصل هر تلاشی بیهوده خواهد بود و نادیده گرفتن آن منجر به گمراهی فرد می شود. بر همین اساس است که امام علی (ع) فرمان خود را با نام خدا و ستایش او آغاز می کند و مالک را به پرهیزگاری در پیشگاه خداوند و برگزیدن طاعت او فرمان می دهد:
«امره بتقوی الله و ایثار طاعته»
اورا به پرهیزگاری در پیشگاه خدا و برگزیدن طاعت او فرمان می دهد.
۲- شایستگی و توانایی :
همانگونه که امام اعتقاد به خدا را محور امور قرار داده است ,از تخصص کارگزاران نیزغافل نبوده است. در این فرمان خطاب به مالک می فرمایند:
« واجعل لراس کل امر من امورک راسا منهم لا یقهره کبیرها و لا یتشتت علیه کثیرها »
«بر سر هر دایره یکی از آنگونه دبیران را بگذار که توان اداره آن را داشته باشد و گستردگی کار بر او فشار نیاورد و کار نافرجام نماند.»
تخصص و تعهد دو بالی هستند که هر دو برای موفیقت در امور ضروری هستند و نادیده گرفتن یکی منجر بهضایع شدن امور می شود , مدیر بایستی از نظر توانایی علمی قادر به اداره امور باشد و از سوی دیگر از نظر جسمی نیز بایستی توانا باشد تا حجم کار بر او فشار نیاورد.
۳- مسلط بر هوای نفس:
«فاملک هواک و شح بنفسک عما لا یحل لک»
«بر هوسناکیها چیره باش و دریغ دار که نفس خویش به چیزی که حلال نیست بیالایی»
افراد بایستی بدانند که همواره در معرض آزمایش قرار دارند و انحراف آنها از مسیر اصلی ، هلاکت ابدی را پی خواهد داشت و هم از این روست که مولای متقیان (ع) مالک را در مراقبت از نفس موکداً سفارش می کند.
۴- حسن سابقه:
داشتن سابقه نیکویکی دیگر از ویژگیهای مدیر است, برای بکارگماری و استخدام یک مدیر , ابتدا ضروری است که سوابق وی مورد بررسی و مداقه قرار گیرد . پست مدیریت از حساسیت بالایی برخوردار است و افرادی باید متصدی آن گردند که سوایق درخشانی داشته باشد.امام علی(ع) این ویژیگی مدیر را اینگونه تشریح می فرمایند:
«ولکن اختبرهم بماولوا للصالحین قبلک فاعمد لاحسنهم کان فی العامه اثرا»
«اما ایشان را با توجه به پیشینه و همکاریشان با والیان نیک کردار که پیش از تو بر سر کار بوده اند برگزین. پس در این کار به کسی روی آور که در توده مردم اثری نیکوتر داشته باشد.»
۵- امانتدار :
یک مدیر در حکومت اسلامی به شغل خویش بسان یک امانت الهی مینگرد و آن را میراث خود نمی داند .امام علی (ع) در این زمینه می فرمایند :
«فاعمد لاحسنهم کان فی العامه اثرا و اعرفهم بالامانه وجها فان ذلک دلیل علی نصیحتک لله و لمن ولیت امره»
«پس در این کار به کسی روی آور که در توده مردم اثری نیکو تر داشته و در امانت بیش از همه زبانزد مردمان باشد همانا که اگر چنین کنی دلیل فرمانبرداری از خداست و به آن کس که به امرخدای تو را به این کار گمارده خیر خواهی»
۶- مهربان با زیردستان:
مدیر بایستی با زیر دستان خود به گونه ای رفتار کند که پدر با فرزندان خود می کند.امام می فرمایند:
«و اشعر قلبک الرحمه للرعیه و المحبه لهم و للطف بهم»
«دل سراپرده محبت توده مردم کن بر آنان مهرورز و با آنان نرم باش»
۷- میانه رو و معتدل :
اسلام دین تعادل , توازن و منطق است و افراط و تفریط دو سر یک طیف هستند که هر دو مورد نکوهش قرار می گیرند .امام (ع) مدیران را در اجرای قوانین به اعتدال و میانه روی دعوت می کند.
«ولیکن احب الامور الیک اوسطها فی الحق و اعمها فی العدل و اجمعهالرضاالرعیه»
«اما باید میانه روی در حق را وگسترش عدالت را و عمل به انچه را که مایه دلخوشی توده مردم است بیش از هر چیزی دوست بداری »
۸- سعه صدر :
منصب مدیریت بگونه ای است که متصدی آن بایستی دارای صبر و حوصله فراوان باشد . سازمانها در محیطی بحران زا و مسائله آفرین قرار دارند و هر لحظه ممکن است مورد تهدید قرار گیرند که در این شرایط وظیفه مدیر است که با دقت و حوصله ضمن شناسایی وضع موجود از فرصت های پیش آمده حداکثر استفاده را بعمل آورد.
«فی نفسک ممن لا تضیق به الامور و لا تمحکه الخصوم»
«از همه برتر کسی را برگزین که دارای وسعت صدر باشد و تنگ حوصله نباشد و مخاصمه طرفین دعوی او را به لجاجت نیاندازد.»
۹- وفای به عهد :
خداوند عهد و پیمان را به رحمت خود, وسیله امنیت بندگان خویش و حریم و سایه امن قرار داده تا بندگان او در آن حریم از زیان در آرامش و ایمنی باشند و همه در رفاه و جوار الهی بیاسایند. پس به آنچه گفته می شود باید عمل شود و بر عهد و پیمانی که بسته می شود , پیمان شکنی روا نیست.
« فلا ادغال و لا مدالسه و لا خداع فیه و لا تعقد عقلا تجوز و فیه العلل و لا تعولن علی لحن قول بعد التاکید و التوثقه»
«پس نباید که در عهد و پیمان روی به تباهی و نیرنگ داشته باشد . پیمانی مبند که مقصود را به روشنی بیان نکند و رنگ و زیور نیرنگ داشته باشد . وقتی پیمان استوار موکد کردی به حیله و توجیه روی نیاور»
امام (ع) در بخشی دیگری از نامه خود به مالک اشتر می فرمایند:
« و ان عقدت بینک و بین عدوک عقده اوالبسته منک ذمه فحط عهدک بالوفا و ارع ذمتک بالامانه »
«اگر با دشمن پیمان بستی و به پیمان او رازنهار دادی به آن وفا کن و پیمان نگهدار.»
حاصل پیمان شکنی وبال است و هیچیک از فرضیه های خداوند پاک همچون وفای به عهد نیست که مردم همه با داشتن اندیشه های گوناگون و اختلاف عقیده, در بزرگداشتن آن بایستی یکدل باشند. به وعده ای که مدیر می دهد بایستی وفادار باشد (الوعده وفا) چرا که اگر مدیر به کارکنان و یا مشتریان سازمان وعده ای بدهد و به وعده خود وفا نکند , در افراد نسبت به خود ایجاد بدبینی نموده و نگرش افراد به شخصیت مدیر نگرشی منفی و نفرت انگیز خواهد شد پس بنابراین مدیران قبل از اینکه وعده ای به دیگران بدهند, ابتداء بایستی این ارزیابی را به عمل آورند که آیا توانایی برآوردن آن را دارند یا خیر ؟
۱۰- احتیاط و دوراندیشی :
مدیران قبل از هر گونه اقدامی با ید تمامی جوانب امررابررسی نموده و از ظاهرنگری بپرهیزند، چراکه در جهان پیچیده امروزی عدم تجزیه و تحلیل دقیق مسائل ما ر ا در تصمیم گیری ها به بیرا هه خواهد کشاند. مدیران بایستی به سلاح دور اندیشی و بصیر ت مجهز باشند تا در این جهان پر تلاطم به سر منزل مقصد برسند . امام علی (ع) در این زمینه اینگونه هشدار می دهند:
«اما به هوش باش که از دشمن پس از آشتی بر حذر باشی,چه بسا که دشمن به فریب و مکر به تو نزدیک شود تا تو را غافلگیر کند.حالیا شیوه احتیاط و دوراندیشی از دست مگذار و به دشمن گمان نیکو مبر»
۱۱- پرهیز از خودپسندی :
بعضی از افراد دوست دارند که اطرافیان دائما آنان را مورد تمجید و ستایش قرار داده و کار خود را از روی افتخار بیش از واقع وانمود سازند امام (ع) خطاب به اینگونه افراد چنین می فرمایند:
«از خودپسندی و شگفتی در خویش بپرهیز و همچنین درباره صفتی از اوصاف خودکه خوشایند توست پرهیز کن . و بپرهیز از اینکه دلبسته آن باشی که ستایش تو از اندازه بگذرند که همانا بهترین فرصت شیطان در این احوال است تا نیکوکاری نیکوکاران را بر باد دهد.»
همچنین در بخشی دیگر امام می فرمایند که از منت نهادن بر توده مردم به احسانی که با آنها می کنی بپرهیز که منت نهادن احسان را تباه می سازد.
قناعت 2


بی نیازی، دست آورد قناعت
برخورداری از بی نیازی مادی و داشتن ثروت و امکانات بیشتر مالی یکی از خواست های مهم افراد بشر در زندگی است. اغلب به خاطر افراط، عده ای آن چنان فریفته مال و ثروت می شوند که تمام لحظات زندگی شان را صرف تحصیل آن می نمایند و گمان می کنند که با این روش به بی نیازی دست خواهند یافت؛ غافل از آن که فقر و دارایی ریشه در نفس آدمی دارند. اگر انسان به تهذیب نفس بپردازد در عین کم داشتن قانع و بی نیاز می شود، ولی اگر از این امر غفلت کند و حرص و آز در وجود او ریشه بدواند، هرقدر ثروتمند باشد، بی نیاز نمی شود. علی علیه السلام در این باره تصریح می کنند: «به جستجوی بی نیازی برخاستم، آن را جز در قناعت ندیدم. شما هم قناعت کنید تا بی نیاز شوید».
قناعت

قناعت، راه خوش بختی!
قناعت، از فضیلت های مهم اخلاقی و صفات پسندیده انسانی است که از گرفتار شدن انسان به رذیلت دنیادوستی که ریشه همه خطاهاست جلوگیری می کند. در رهنمودهای اولیای الهی با تعابیر مختلفی از فضیلت و ارزش قناعت سخن به میان آمده و تأکید شده است که خوش ترین زندگی را کسی دارد که به صفت قناعت آراسته است و گرنه انسان های حریص و آنهایی که در تمام لحظات زندگی به دنبال تحصیل ثروتند، اگر تمام دنیا را به آنها بدهند سیر نمی شوند و در نتیجه لحظه ای در زندگی از آرامش و آسایش برخوردار نیستند. علی علیه السلام افزون بر تصریح به این حقیقت که حریص هرچند همه امکانات دنیا را در اختیار داشته باشد باز فقیر است، می فرمایند: «خوش ترین زندگی را کسی دارد که خداوند متعال نعمت قناعت را به او عنایت کرده است.
بهاری باشید و از بهار بیاموزید:

بهاری باشید و از بهار بیاموزید:
... آیا تا به حال به دور و بر خودتان نگاه کرده اید یانه؟ اصلا ساده تر بگویم به کوه، دشت، گیاهان، جانوران و ... هزاران و ده ها هزاران و میلیون ها و بیلیون ها و تریلیون ها طبیعت دیگر... اصلا به همین 4فصل سال(بهار، تابستان، پاییز و زمستان) هرکدام به ترتیبی خاص پشت سر یک دیگر قرار گرفته اند و منتظرند تا به وظایفی که خداوند بزرگ برای آن ها تعیین کرده عمل کنند. اما... همه این ها برای ما انسان ها که دارای عقل و شعور هستیم باید کلاس درس باشد که قبل از این که به ما بفهمانند، بفهمیم.
خداوند از طریق چهار فصل سال درس های فراوانی را به ما یاد می دهد، از جمله: تحول و دگرگونی، نظم و ترتیب خلقت، حس مسوولیت پذیری، سود دهی و... دیگر، بله، خدا بهار را رهبر فصل ها قرار داده و با آمدن آن همه جای باغ را طراوت و شادابی فرامی گیرد. زمین زنده می شود. گیاهان رشد می کنند. غنچه ها شکوفا می شوند و شکوفه های سفید و صورتی یا جوانه های سبز می دهند. بالاخره طبیعت جان می گیرد و سرسبز می شود. اما ما انسان ها چه؟ ... این هجوم سبزینگی انسان را مبهوت می کند به طوری که این لحظه های شاد و حس ترنم را در این فصل با تمام وجود دریافت می کنیم ... . از کلاس بهار درس تحول و خودسازی هم می گیریم; همان طوری که درختان بی جان، جان می گیرند و گیاهان مرده، زنده می شوند، انسان هم اگر در خود دگرگونی ایجاد کرد، اعمال و افعال بدخود را اصلاح کرد و از «سیئات » به «حسنات » روی آورد، سبز و بهاری می شود. حتّی با روحی آرام و قلبی مطمئن و ضمیری بیدار چهار فصل عمر خودرا با آرامش زندگی کرده و با سکینه خاطر به خواب ابدی فرومی رود.
اتصال اولیه ی اینترنت به مغز انسان توسط دانشمندان مهندسی پزشکی
اتصال اولیه ی اینترنت به مغز انسان توسط دانشمندان مهندسی پزشکی
توسط سهیلا چابکی · شهریور ۲۷, ۱۳۹۶
دانشمندان مهندسی پزشکی، موفق شدند با اتصال اولیه اینترنت به مغز و فرمان از طریق اینترنت، فعالیت و تعاملات انسان ها را کنترل کنند.
تیمی از محققان مهندسی پزشکی در دانشگاه WitS در ژوهانسبورگ آفریقای جنوبی، برای نخستین بار در دنیا، موفق به ابداع روشی شدند که مغز انسان را به شبکه ی اینترنتی متصل کنند تا از طریق آن به عضلات و اعضای بدن فرمان دهد. این روش که در انتشارات پزشکی اکسپرس منتشر شده است، گویای پیشرفت بشری در زمینه ی مهندسی زیست پزشکی محسوب می شود.
این پروژه Brainternet نام گرفته که از ترکیب دو لغت brain و internet به معنی مغز و اینترنت نامگذاری شده است. در حقیقت این روش، مغز انسان را به یکی از نقطه های دشوار اتصال در فناوری اینترنت اشیاء تبدیل می کند.
این فناوری جدید، با استفاده از امواج مغز به نام EEG، یک ابزار پایشگر سیگنال Emotiv را به سر انسان متصل می کند تا امواج از طریق این پایشگر به کامپیتور رزبری پای ارسال شود. این سیستم رزبری پای، قادر است کلیه ی اطلاعات و داده های دریافتی را در وبسایت عمومی قرار دهد و کاربران را از آن آگاه سازد.
شخصی به نام آدام پانتانوویتز، استاد دانشکده برق و مهندسی اطلاعات دانشگاه WitS ، بیان کرد این تکنولوژی و نوآوری فصل جدیدی را در زمینه ارتباط مغز و سیستم کامپیوتری پدید آورده است و انسان ها را از فعالیت های مغزی خود و دیگران مطلع می کند. ضمن اینکه این روش علاوه بر درک و تفهیم ساده تر و بهتر، نظارت مستمر فعالیت مغز و همچنین فعال کردن بعضی از تعاملات را به همراه دارد.

اتصال اولیه ی اینترنت به مغز انسان توسط دانشمندان مهندسی پزشکی
گفتنی است که فناوری جدید Brainternet، در راه اولیه ی توسعه و بهینه سازی خود به سر می برد و این تیم تحقیقاتی تصمیم دارد در برنامه های آتی خود، به تعاملات بیشتری از طریق افراد و مغزشان دست یابد.
در حال حاضر برخی از این تعاملات در دست بررسی می باشد و به عنوان مثال انسان ها با استفاده از این روش قادرند به کمک اینترنت و به کارگیری عضلات، دست خود را حرکت دهند.
حتما بخوانید: به زودی سیم های تزریقیِ ترمیم کننده ی بافت های مغزی، بر روی انسان آزمایش خواهند شد
البته برخی از این قابلیت ها پیش از این در سایت مورد نظر، ساخته شده اند که تنها به بخش محرک و حرکت های جنبشی محدود می شود. این پروژه به منظور توسعه و رشد بهتر سیستم های یادگیری ماشینی از طریق برنامه های تلفن های هوشمند به کار گرفته شده و ممکن است در آینده مراحل ورودی و خروجی و یا ارسال و دریافت دو طرفه اطلاعات به مغز را انجام دهد.
منبع: businessinsider:

خدمت به خلق خدا تنها خوشحالی من است وخداوند بزرگ را سپاسگزارم که خدمتگذارملت نجیب کشورم هستم با همه ارزش، ثواب، و برکاتی که در خیررسانی و خدمت به دیگران است، همه کس موفق به آن نمی شود. شوق خدمت و نیکی به دیگران، از روحی زلال و وارسته حکایت دارد. آنان که در بندِ «خویش» و وابسته به «تمنّیات نفسانی»اند، توفیق نمییابند که خود را وقف جامعه و خدمت به محرومان کنند. از خداوندبزرگ خواستارم تا دست ما را در گرهگشایی از مشکلات مردم باز کند و آن چه را که در روایات به عنوان « براورده شدن حاجت مؤمن» مطرح شده است، برای ما فراهم آورد.تا یک خدمتگذار صادق برای جامعه ومردم خویش باشم .